خاطرت آید که آن شب ازجنگلها گذشتیم برتن سبز درختان یادگاری می نوشتیم
بامن اندوه جدایی نمی دانی چه ها کرد نفرین به دست سرنوشت تو را ازمن جدا کرد
بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته بی تو ازاین زندگانی قلبم آزرده گشته
بی تو ای دنیای شادی دلم دریای درد است چون کبوترهای غمگین نگاهم سرد ومات است
ای دلت دریاچه نور گر دلم را شکستی خاطراتم را بیاد ار هر جا نشستی

|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2